همین - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:38
من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده
پاییز را دوست دارم - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:38
پاییز را دوست دارم بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رفتن و رفتن در خیابانی طولانی و خیس شدن زیر باران های پاییزی پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاکش زرد است که لـبریز حقایق شـــــده است تلخ است که با درد موافق شده است پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم . پاییز رنگ گذشته ها و خاطرات د
قلب که استخوان نیست - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 17:38
xa0 ویلی : تو اینجا چه کار میکنی ؟چارلی : خوابم نمی برد، قلبم داشت آتش می گرفت .ویلی : خب معلومه غذا خوردن بلد نیستی ! باید یه چیزی راجع به ویتامین و این حرفها یاد بگیریچارلی : اون ویتامینها چه فایده ایی داره ؟ویلی : اونا استخوناتو درست می کننچارلی : آره اما قلب آدم که استخون نیست ..... xa0 نوشته شد...