دیروز عصر که از شرکت رفتم باشگاه ،مشغول گرم کردن بودم که مربیم اومد کمی احوالپرسی کردیم
و یه کم از این در و اون در صحبت کردن
که بی مقدمه گفت اسمم و رد کرده برای مسابقات پرس سینه دهه فجر
( یه مسابقه سازمانی تقریبا که البته از تمام مناطق استان تهران شرکت میکنن )
گفتم بیخیال . ولمون کن جون مادرت ( خیلی عامیانه نوشتم ) ولی خب عین جمله ایی و که گفتم نوشتم .
گفت به هر حال من رد کردم اسمت و . هرچی گفتم اصلا تو فاز این چیزا نیستم
و برای دلم ورزش می کنم قبول نکرد.
( غیر از اینکه مربیمه با هم دوست صمیمی هم هستیم ) گفت تمرین کنیم با هم
ببینیم چطوره وضعیتت امروز.
راستش اصلا دلم نمیخواست شرکت کنم چون اصلا به شکل رقابتی تمرین نمی کنم
و به فکر این چیزا نیستم .
ولی خب بین تمرین همچین ریز به شکل نامحسوس ورزشی قانعم کرد( خنده )
که حالا ضرر نداره و بیا و خودت و محک بزن
و خیلی از اونایی و که میان و میشناسم و میتونی و این حرفها . خلاصه اغفالمون کرد رفت پی کارش.
گفت اسم یکی دیگه از دوستانی رو هم که تو باشگاه تمرین میکنه البته تو دسته سنگین وزن و رد کرده .
خلاصه یه تمرین تقریبا سبک و دو سه بار رکورد گیری کردیم .
خودش که راضی بود یا داشت بهم روحیه میداد نمیدونم والا.
زود تر از حد معمول تمرین و تموم کردم چون گفت بهتره فشار زیادی نیارم به بدنم
این یکی دو جلسه .دوش گرفتم زدم بیرون از باشگاه.
ترافیک سنگین .آی آی این ترافیک میره تو اعصاب آدما. خونه که رسیدم یه کم تو تلگرام چرخیدم.
یه کار کوچیک داشتم که تا رفتم و بیرون و برگشتم نزدیکای 10 شده بود .
میفتم رو تخت با لباس . چشمم میفته به گیتارم که گوشه اتاقه .
از روی عمد گذاشتم جایی که جلوی چشمم باشه بلکه دوباره شروع کنم تمرین و .
نمیدونم چرا خیلی وقته اصلا دست و دلم به تمرین نمیره .
مثل نوشتن که دیگه زیاد دستم به قلم نمیره . نشون میده که روحم خسته اس خییییلی زیاد .
دیگه خاک گرفته روی کاور ساز و.
گذاشتم تا حس و حال تمرین خودش دوباره برگرده .
چقدر کارهای انجام نداده دارم و فرصتمم که داره به سرعت میگذره .
یکی از کارای مازیار فلاحی و میزارم و چشمام و میبندم بلکه خوابم ببره .
چقدر خسته ام .
یکشنبه 18/11/94

برچسب:
نویسنده: آتنا فدایی