تو انتخاب آهنگها یه صدای خروس و پیدا کردم گفتم بزار این و انتخاب کنم که
صبح با صدای خروس ویه حس نوستالژی روستا بیدار بشم. ( خنده ه ه )
صبح که موبایل زنگ میزد تو خواب و بیداری میگفتم کدوم آدم بیکاری
خروس نگه میداره تو شهر آخه ؟؟؟!!!
اون هی قوقولی قوقول می کرد، منم دری وری میگفتم به صاحاب خروس.
تا یه دفعه از خواب پریدم و متوجه شدم جریان از چه قراره .
طبق معمول یکی از غزلهای مولانا رو خوندم.
یه دوش سریع گرفتم . یه لیوان شیر و از خونه میزنم بیرون .
رو ز خیلی شلوغیه امروز. کلی کار دارم .
قرار بود مسابقات امروز باشه که موکول شد به پنچشنبه. خیییلی هم بهتر.
تا نزدیکهای ظهر به کارام می رسم.
از نمایندگی دوباره زنگ زدن که برم ماشین و تحویل بگیرم.
از یکشنبه تا حالا دوسه بار زنگ زدن که برم تحویل بگیرم.
هر دفعه هم گفتم باشه ممنون میام و نرفتم .
امروز دیگه مسئول فروششون تماس گرفت که ماشین حاضره اگه نیاید
تو پارکینگ ممکنه خط و خش بیفته گفتم میام امروز.
اصلا ذوق و شوقی برای تحویل گرفتن ماشین ندارم. ساعت دو دیگه کارو ول کردم رفتم باشگاه ،
یه تمرین سبک .
دوباره رکوردگیری و بعد زدم بیرون و رفتم نمایندگی ،
تا ماشین و تحویل بگیرم و برگردم دیگه شده بود ساعت 5.
میخواستم برم خونه اما نمیدونم چطور شد که یه دفعه سر از یه جایی درآوردم که
گاهی میرم میشینم.تا برسم تاریک شده هوا.
تقریبا همه آلاچیقا پرشده . یه کلبه خالی پیدا می کنم . سفارش قلیون میدم .
یه نیم ساعتی میشینم . راه میفتم سمت خونه .
یه یک ساعتی تلگرام و یه کم تلویزیون . یه کم کتاب و دراز میکشم رادیو رو روشن میکنم .
پنجشنبه صبح از خواب که بیدار میشم رادیو روشن مونده و مجری برنامه داره صحبت می کنه .
صبحانه رو میخورم .
راه میفتم سمت سالن برگزاری مسابقات . وقتی میرسم شلوغه .
کسی رو نمیشناسم اونجا غیر از هم باشگاهیم .
یه کم حال و احوال پرسی و شروع می کنم به گرم کردن تا مربیمم رسید.
نوبت دسته وزنی من که میرسه تقریبا پرشرکت کننده ترین دسته وزنیه
البته بعد از دسته وزنی 80 + .وزنه ها رو که انتخاب میکنن
وزنه ایی و که برای حرکت دومم انتخاب کرده بودم یه نفر برای حرکت اولش انتخاب کرد.
همونجا حساب کار اومد دستم
که نخیر انگار همچین ساده هم نیست.
یادم نمیاد چقدر ولی یه چند تایی دری وری گفتم به مربیم که روزهای قبل به من میگفت
هیچی نیستن و میشناسم اونایی که میان و از این حرفها.
حرکت اول بدون خطا بود ولی با این رکورد تو سه نفر نبودم .
حرکت دومم حداکثر وزنه اییی رو که تو تمریناتم زده بودم انتخاب کردم
تونستم بزنم خوب بود ولی بازم با این حد نصابم فایده ایی نداشت .
هنوزم داشتم دری وری میگفتم به مربیم ولی این بار به خودش گفتم به جای اینکه تو دلم بگم .
به دلایل منکراتی قابل عرض نیست . همه حرفه ایی بودن خب. خندید بزغاله. ای ...... .
برای حرکت سوم وزنه رو بالاتر انتخاب کردم . تا حالا نزده بودم .
کاملا حس می کردم که ترشح آدرنالین تو خونم افزایش پیدا کرده .
وزنه رو که تونستم بزنم از شما چه پنهون کلی ذوق کردم .
ولی تقریبا مثل همیشه که کمتر کسی و میزارم از چهر ه ام متوجه احساسم بشه برخورد کردم.
وقتی متوجه شدم که با همین وزنه سوم شدم گرچه حس جاه طلبیم ارضاء نشد
ولی بازم خیلی خوشحال بودم که دست خالی برنمی گردم .
خیلی یعنی خیلیا ولی به روم نیاوردم. صبر کردم تا هم باشگاهیمم وزنه اش و بزنه .
اول شد . برای اونم کلی خوشحال شدم . بیشتر از هر دومون مربیمون خوشحال بود .
به قول خودش دو نفر شرکت کننده یه اولی و یه سومی . بیشتر از ما ذوق کرده بود والا.
جمع و جور کردم وسایلم و برگشتم سمت خونه . همچین به قول قدیمیا کیفم کوک بود .
ناهار و با اشتها خوردم . یه کم به گلدونا رسیدم. یه دو سه ساعتی سرحال بودم .
ولی کلا شادیها زیاد موندگار نیستن .
وسطش آدم یه چیزی یادش میفته که دوباره باز دلتنگی میاد سراغش .
دلتگی و باز دلتنگی و باز هم دلتنگی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:54 توسط |
برچسب:
نویسنده: آتنا فدایی