خرید بک لینک

ديروز طبق عادت گفتم برم كافه ايي كه پاتوقم شده به نوعي.الان چند ساله كه ميرم اونجا .

قبلا با يه دوست عزيزي ميرفتم و حالا تنها. منتها تو اين يك سال اخيرم كه تنها ميرم

باز سر همون ميزي كه آخرين بار با دوستم نشستيم مي شينم. اون اوايل دوستاني كه متصدي كافه بودن

تعجب مي كردن كه تنها ميرم و سر يه ميز خاصي ميشينم ، اين و از نگاهشون متوجه ميشدم تا اين اواخر

كه ديگه انقدر با هم رفيق شده بوديم كه تو صحبتهايي كه رد و بدل ميشد بينمون گفته بودم بهشون

جريان و گاهي هم اگه خلوت بود كافه ميومدن مينشستن و يه چند دقيقه ايي خوش و بش مي كرديم

و گپ مي زديم با هم. دفعه قبل كه رفتم بهم گفتن كه مدت اجاره اشون تموم شده و قراره برن از اونجا

ولي نميدونستم اين بار كه برم ديگه نيستن. وقتي رفتم داخل آدماي جديد ديدم و هرچي چشم انداختم ديدم

كسي آشنا نيست.حدس زدم كه رفتن .رفتم نشستم پشت همون ميز و يه نفر با لبخند مصنوعي اومد و ازم

سفارش گرفت . وقتي سفارش دادم و رفت همينطوري كه به صندلي خالي رو به روم نگاه مي كردم ياد

جمله ايي افتادم كه جايي خونده بودم با اين مضمون كه

آماده باش كه تنها قدم بزني چون خيلي از افرادي كه ادعاي موندن دارن تا آخرش نميمونن

Image result for âx80«Ø¹Ùx83س Ùx83اÙx81Ùx87 Ù¾Ùx86اÙx87âx80¬âx80x8e

برچسب: نویسنده: آتنا فدایی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 23:28

صفحه بندی