خواب که چه عرض کنم شاید چهار پنج باری از وقتی که سرم وگذاشتم
رو بالش تا وقتی که چشمام و باز کردم بیدار شدم وخوابیدم.
عجیبه یه وقتایی هست که دلت میخواد فقط بخوابی.
نه اینکه خوابت بیاد بلکه فقط بخوابی که بیدار نباشی و فکرنکنی.
اونوقت می بینی که برعکس خواب از چشمات فراریه.
اصلا انگار رسم دنیا اینه که هر چی و بخوای بهت نمیده یا برعکسشو بهت میده .
بیرونونگاه کردم دیدم داره برف میاد.
یکی دو دقیقه ایی بیرون ونگاه کردم سکوت و تاریکی . شهر تو خوابه و من به بیدازی دچار.
کی میدونه اونی که بهش فکر میکنه آدم اونطرف تر توبغل کی آروم گرفته؟
دوش می گیرم بدون عجله. زیر آب وایمیسم
فشار آب وزیاد می کنم تا با فشار به سرو صورتم بخوره .
میام بیرون زیر گاز وروشن می کنم تا قهوه آماده بشه یه غزل از مولانا رو میخونم .
حوصله خونه رو ندارم . لباس میپوشم تو آیینه یه نگاه میندازم یه لبخند میزنم .
آدم تو آینه هم لبخند میزنه بهم.
تمرین می کنم که ناراحتیم وپشت لبخندام پنهان کنم.
آخه بقیه عادت کردن که محکم و سرحال ببینن من و .
بیرون هوا تاریکه و هنوز داره برف میباره ولی کم .
هوا خیلی سرده . من همیشه سرما رو بیشتر از گرما دوست داشتم و تحمل می کردم.
ولی جدیدا سردم میشه گاهی.چرا ؟ نمیدونم دقیقا. ولی فکر می کنم همیشه برای گرم شدن
باید یه نفر باشه حالا یا کنارت یا تو فکرت .
وقتی اونیکه باید باشه ، نباشه اونوقت سرما رو حس میکنی. هوا روشن شده که میرسم شرکت .
یه چایی برام میاره آقا حسین .
سلام میکنه گرم . منم گرمتر از خودش جواب سلامش ومیدم .
گرمتر از جواب سلامایی که به بقیه میدم.چایی ومیزاره و میره بیرون.
بدم میاد از آدمایی که از بالا به بقیه نگاه میکنن .تن آدمی شریف است به جان آدمیت.
شروع میشه کار روزانه .کمی سروکله زدن با این واون .کمی بداخلاقی که فقط کاریه نه شخصی .
چند تا تلفن کاری ،بازم کار. چند تا اس ام اس. کمی بحث کردن
با یکی از همکارام در مورد مولانا وشمس ودکارت
و رفت وبرگشت بحث بین لیبرالیسم و عرفان و ....نزدیکای ساعت 2 تازه یادم میفته که باید چیزی بخورم.
میل به ناهارندارم بیشتر به این علت میخورم غذا رو که باید یکی دوساعت دیگه برم باشگاه.
حوصله کار ندارم دیگه .
زودتر از وقت معمول میزنم بیرون از شرکت.
تو باشگاه کمی سلام و احوالپرسی بعدم میرم سراغ وزنه ها.
اکثرا دونفره ورزش میکنن ولی من ترجیح میدم تنها تمرین کنم .
همیشه همینطور بودم . کلا تک رو بودم همیشه.
وسطهای نمرین مربیم اومد.کمی گپ زدیم . از شرایط تمرین و تغذیه ام پرسید .
گفته بود که برای این استپ از تمرین دیگه نباید الکل بخورم .
قلیونم نه . چون دورمون میکنه از هدفمون. پرسید ازم تعطیل کردی یا نه مشروب و ؟
گفتم نه هنوزم گاهی میخورم . قلیونم گاهی میکشم .
کلی غر غر کرد . منم کلی خندیدم و گفتم باشه . دوش گرفتم بعد از تمرین و زدم بیرون.
یه نگاهی به تلگرام میندازم .
یکی دو تا اس ام اس یه تلفن . امشب نرسیدم به خونه پدری سر بزنم مادرم و ببینم .
با پدرم که کلا همیشه رسمی بودم .
بیشتر مثل دوتا همکار بودیم همیشه تا پدر و فرزند.کلید میندازم در و باز می کنم میرم تو خونه.
تاریکه خونه.آباژور و روشن می کنم .
لباس عوض میکنم . کمی پروتئین میخورم که مثلا طبق برنامه ورزشی پیش رفته باشم .
تلفن میزنم به مادرم حالش و می پرسم.
تنباکوی نعنا وپرتغال وبر میدارم قلیون درست می کنم برای خودم . کمی ویسکی میریزم .
یادم میفته که امروز تو باشگاه کلی جروبحث کردم با مربیم سرنخوردن ویسکی. میخندم.
بیخیال. دیگه مهم نیست .
فقط تعجبم از بدنمه که هنوز تحمل میکنه من و با اینکه مواظبش نیستم. بدن خوبی دارم والا که با من
میسازه.بدنم هنوز سرحال وقویه ولی روحم
خسته اس خیییلی خسته .چند تا پیک میریزم یکی یکی به سلامتی میخورم.
به سلامتی کسی که من با یادش خوشم و اون با یکی دیگه خوشه.
یکی از ترانه های مرضیه رومیزارم. سرده هوا . خییییلی سرد.
با این که الکل تو خونم زیاد بالا رفته ولی مغزم مثل ساعت کار میکنه.با دقت و قوی
یه نگاهی به آینه قدی میندازم خودمو تو آیینه میبینم یه لبخند میزنم ،خودمم توآیینه بهم لبخند میزنه .
حداقل لبخند توی آیینه بهم دروغ نمیگه.
این روزا همه ادعای دوستی میکنن ولی تجربه به بیر حمانه ترین شکل بهم ثابت کرد که
همه فقط ادعا میکنن .
وقتش که برسه همونی که هیچوقت فکرشو نمیکنی تنهات میزاره.دنیای چرتیه .
هوا سرده امشب خییییییلی سرده.
ولی تویی که احتمالا هیچوقت نمیخونی این نوشته روامشب حسابی گرمته مگه نه؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 8 / 11 /1394
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:0 توسط |
برچسب:
نویسنده: آتنا فدایی