امروز كه از خونه زدم بيرون حوصله رفتن شركت و نداشتم ، ميخواستم برم يه كم رانندگي كنم
يه مسيري و بدون اينكه بدونم كجا ميخوام برم ، منتها دلم نيومد كه نرم شركت
(تقريبا ساعت كاريم دست خودمه ، ديگه كم كم عادت كردن به اين بي تايم بودن من )
الان چند ساله كه روز آخر سال فقط به اين خاطر ميرم شركت كه عيدي چند تا از بچه ها رو بدم ،اين بيشتر يه بهونه اس چون دوست ندارم فكر كنن بهشون كمك مي كنم به جاش تو اعياد و روزاي خاص اين كار و مي كنم كه اسم عيدي و كادو روش باشه . اين قشنگتره به نظرم
نزديكاي ساعت 10 كه رسيدم شركت ديدم رفقا همه خوشحالن كه داره عيد ميشه
و ميرن براي تعطيلات
فكر مي كنم كه اكثريت قريب به اتفاق آدما عاشق عيد و تعطيلي هستند
ولي من متنفرم از روزاي تعطيل چون ..... ، بگذريم
تو اين ساعتهاي آخر تنها حسي كه نسبت به سال جديد دارم دلتنگيه و دلتنگي و دلتنگي،
خلااااص.
![]()
برچسب:
نویسنده: آتنا فدایی